هر چی میخوام اسم وطن نیارم
باز میبینم جز اون چیزی ندارم
وطن وطن میکنم و میدونم
آخرش هم جونم و روش میذارم
...
هر چی بگم کم داره باز یه چیزی
باز میبینم جاش خالیه عزیزی
فقط میگم که هر چی هست اسیریست
دربهدری، بیکسی و غریبیست
...
آدما که درد وطن ندارن
بپرس ببین پس کین و چی دارن
بپرس ببین قبلشون از کدوم راست
اونا که ایرانمو دوس ندارن
سر روی مهر خاک کی میذارن
...
بی وطنی لابق دشمنامون
بذار که تا یکی بشه صدامون
دلم میخواد یه روز بیاد بتونم
تو کوچهمون مست کنم و بخونم
داد بزنم ای ایران ایران جونم
رو پرچمت چکیده رنگ خونم
سرود آزادی برات میخونم
از تو قفس آزاد میشی میدونم
...
آدما که درد وطن ندارن
بپرس ببین پس کین و چی دارن
بپرس ببین قبلهشون از کدوم راست
اونا که ایرانمو دوس ندارن
سر روی مهر خاک کی میذارن
------------------------------------------------------------------------------
خواننده ترانه: عارف
میخواستم یه چیزی بگم، اما یادم رفت... یادمه یه چیزی توش بود که یادم نیس چی بود! آهان ۴٠٧ بود توش، اما هیچی دیگه یادم نیس ازش... واسه همین اومدم نت سرچ کردم شاید یادم بیاد... این پایینم نتایج سرچم رو درباره 407 آوردم:
یک) خبرگزاری مهر: مشاور رییس دادگستری گفت عدم اجرای کامل قانون بیمه اجباری از سوی بیمهها، باعث شده طی 30 سال گذشته 407 هزارنفر راهی زندانها شوند.
نه این نبود، من به افرادی که واسه ندادن بیمه افتادن زندان چه کار داشتم که بخواد یادم بره آخه؟
دو) کشف یک گروه آلمانی درمورد وجود آب در حالت فوق بحرانی با دمای 407 درجه سانتیگراد در بخشی از اقیانوس اطلس.
نه اینم نیست. میگم اونجا ماهیاش از همون تو تخم سرخ شده به دنیا میانها!
سه) جزئیات رسمی شدن معلمان حقالتدریس، تیتر یک شماره 407 روزنامه وطن امروز.
به درد من که نمیخورد، اما ایشالا همشون رسمی شن. معلم جماعت نباید هیچوقت غم نون داشته باشه. مملکته داریم؟!
چهار) 407 نفر، تعداد افرادی که از مهر 81 تا مهر 82 در مراکز همودیالیز استان گیلان تحت دیالیز بودهاند.
کاش بشن صفر نفر برای مهر 89 تا مهر 90.
پنج) 407 اثر، تعداد آثاری که از کشور آلمان برای نخستین جشنواره آخرین منجی درباره مهدویت، به دبیرخانه جشنواره ارسال شده است.
مهدویت به آلمانی چی میشه؟! مملکته داریم؟!
شش) 407 کیلوگرم، جرم وزنهای که یک مرد 34 ساله آنرا به روش deadlift بلندکرده است. ای بابا ایناچیه تو سرچ من پیدا میشه؟ اصلا بذار 1000کیلو بلند کنه! به من چه! والا با اون روش بلندکردنش! هفت) 407 گرم، وزن دوربین پاناسونیک FZ18 آهان، این جور بحثای تکنولوژیکی رو دوس دارم! اما اینم نبود. هشت) هر 1 مثقال معادل 407 گرم است. در نتیجه دوربین پاناسونیک مدل FZ18 یک مثقال است. نه) تولید سیمای مرکز ایلام در سال 78 به 407 ساعت رسید. یعنی میشه تقریبا روزی 1 ساعت و 5 دقیقه! آقا امسال سال کار مضاعفهها! ده) خبرگزاری فارس: دبیر هیات نظارت بر اجرای ضوابط نشر کتاب، از صدور مجوز برای انتشار 407 عنوان کتاب خبر داد. (دی 83) حالا من یه 407 یادمه، هر چی آمار تو دنیا هست، توش یه 407 هم داره! مملکته داریم؟! یازده) جمعیت پریزادلو از آبادیهای دهستان جره درنزدیکیهای کازرون در استان فارس، 407 نفر است. اِ من فکرمیکردم 406 نفرن. قدم نو رسیده مبارک پریزادلوییهای عزیز. دوازده) 407 روز، تعداد روزهایی که پس از آن یک جوجه شترمرغ به سن اقتصادی میرسد. سن بلوغ شنیده بودم، سن ازدواج شنیده بودم، اما دیگه سن اقتصادی نشنیده بودم! سیزده) 407 نفر، مجموع پذیرفتهشدگان دراولین دوره تحصیل دانشگاه صنعتی شریف در سال تحصیلی 46-1345. حیف اون موقع نبودم! چهارده) 407 اثر، تعداد آثاری که از آغاز برگزاری مسابقه تصویرگری کنکورنوما، از مجموع 5404 اثر ارائه شده، برگزیده شدهاند. چی بگم؟! پانزده) قوانین سخت آلمان، اجاه ورود هر نوع خودرویی را نمیدهد و پژو 407 در بین خودروهای وارداتی به آن کشور، کمترین آمار خرابی را در 50000 کیلومتر کارکرد دارد. کسی میدونه این اعداد پژو ها رو چه حسابیه؟ صدسال یش پژو 504 وجودداشت، بعد یهو کم شد و به 206 هم رسید، الانم باز داره میره بالا! راستی یه چیزی... مملکته داریم؟! شانزده) خبرگزاری فارس: رییس پلیس مبارزه با مواد مخدر فرماندهی انتظامی آذربایجان شرقی از کشف 407 کیلوگرم انواع مواد مخدر طی 2ماه اول سال 87 در سطح استان خبر داد. (خرداد87) اگه 1 کیلو دیگه هم کشف کرده بودن، الان این دیگه اینجا نبود و میشد 408کیلو! مملکته داریممممممممممم؟! هفده) 407، شماره اتاق مهری دبیر سیاقی، کارشناس اداره دانشجویان غیر ایرانی. ایولللللل... همینه! یعنی این که نه، اینم نیست، اما این یادم آورد چی میخواستم بگم! اون چیزی که میخواستم بگم، درباره مهری مهربون خودمون بود. مهری گل بلاگفا که هفته پیش تو بیمارستان تهران بستری بود و عمل داشت. مهری بلاگفا یه دونس... با یه قلب مهربون، باور کنید...
همشه تنت سالم و دلت شاد و لبت خندون باشه 
----------------------------------------------------------------
این پست مال چند هفته پیش بود که نوشتم و فرستادم، اما پرشین بلاگ خطا داد و منم کلی قاطی کردم و چون لینک هم زیاد داشت و دردسرش زیاد بود، تا الان که میبینید، نیومدم! هر سال روز زن رو به همه دخترا و خانم ها و مامانایی که اینجا میشناختم تبریک میگفتم و یه پست مخصوص براشون میذاشتم، امسال همین پی نوشت رو با این دسته گل لینکی قبول کنید دیگه
فعلاً خدافظ...
سلام دوستان. سال هشتاد و نهتون مبارک. گفتم سال هشتاد و نه، یادم اومد امسال سال ببر هستش و بعدشم نمیدونم چرا یاد پلنگ صورتی افتادم. چرا اینجوری نگاه میکنید؟ راست میگما... اصلا الانم دوست دارم بعد از پلنگ صورتی، یاد کایوت بیفتم که چند وقت پیش بالاخره اون پرنده دوندههه رو گرفت و خورد و نوش جون کرد. الانم باز یاد شنگول و منگول و حبه انگور افتادم که اونجا هم یه گرگه اومد اونا رو خورد. اما اونا یه مامان داشتن که اومد گرگه رو سزارین کرد و بچههاش رو درآورد. بعدم نمیدونم کی پاشد اینو کرد کتاب داستان و شبا واسه بچهها قصهاش خونده شد. گفتم قصه یاد غصه افتادم... ایشالا تو سال جدید هیچ عزیزی رو از دست ندیم و غم و قصهها هم هر چی کمتر بهتر و در کل همگی سال خیلی خوبی داشته باشیم. آهان خیلی خوب... یاد تست هوشی افتادم که پریشب ساعت 2 صبح تو نت دادم! بعد 40 دقیقه جواب دادنم، IQ رو داده 118 و نوشته very high! خب گفتم 118 یاد 119 افتادم که شماره تلفن اعلام ساعته. آخه یادمه چند سال پیش بعد از جلو کشیدن ساعتا، بلافاصله 119 رو گرفتم ببینم چی میگه، هنوز میگفت ساعت صفر دقیقه بامداد یا نیمهشب، یادم نیس دقیقا چی گفت. درحالیکه ساعت یک شده بود! از صفر و یک گفتم، یاد کامپیوتر خودم افتادم که چند وقته حالش اصلا خوب نیست... انگار بدجوری دلش هوای یه هووی شیک و تو دل برو با نام تجاری " دل " رو کرده. الانم اینو گفتم یاد یه بیت شعر حافظ افتادم:
بار دل مجنون و خم طره لیلی رخساره محمود و کف پای ایاز است
این رخساره محمود هم منو یاد میمونهای جنگلهای آفریقایی انداخت. گفتم آفریقا، یادم اومد تابستون امسال جام جهانی تو آفریقای جنوبی برگزار میشه و ایشالا آرژانتین جون و ایتالیای عزیزمم دوتایی میرسن فینال. فقط یکم دلم واسه دیوید بکام میسوزه که امسال آخرین جام جهانیشه اما مصدوم شده شاید نرسه. گفتم بکام، باز یاد شعری از خواجه حافظ شیرازی افتادم که میفرماید:
بکام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من باد است
الانم منو که میبینید همون امیر قدیمیم فرقیم نکردم! پس به پستم گیر ندید و نصیحتم نکنید. دوس داشتید کامنت بدید چون با دقت میخونمشون. بعدم تا شب نشده زود برگردید خونتون. زن بابا هم ساعت 11 شروع میشه! فعلا خدافظ همگی...
ساعت 4:45 به خانه می رسید، زانوهایتان به خاطر خستگی کار از صبح تا عصرتان درد می کند. پاهایتان را در حالی که روی مبل هال نشسته اید، یه سمت جلو می کشید که عضله هایتان با کمی انقباض، خستگی در کنند که یکهو ماهیچه پشت ساق پایتان می گیرد و شما پدرتان در می آید! کسی هم نیست کمکتان کند... به آرامی خودتان را روی زمین می کشید و پاهایتان را روی زمین دراز می کنید، کمی بهتر می شوید... برای رفع خستگی تصمیم می گیرید به حمام بروید. موبایلتان را روی سایلنت گذاشته و آنرا روی تلفن منزل دایورت می کنید و پیغام گیر تلفن را روشن کرده و حوله حمامتان را برداشته و به حمام می روید. یادتان می آید که امروز قرار بوده برای سرویس جکوزی، به تعمیرکار زنگ بزنید و یادتان رفته... با دیدن خستگی کنونی بدنتان و اینکه نمی توانید در وان جکوزی نیم ساعتی دراز بکشید و حالش را ببرید، اعصابتان خورد می شود. با بی حوصلگی تمام شیر آب را باز کرده و گرمای آن را تنظیم می کنید. پیش از اینکه دوش را باز کنید، می خواهید کمی زیر شیر نشسته و پشتتان را به دیوار تکیه داده و پاهایتان را کف حمام دراز کرده تا آب شیر پایینی دوش، روی شانه ها و کتف هایتان بریزد و کمی در همان حالت خستگی در کنید. چند دقیقه ای را به این شکل سر می کنید و دارد بهتان خوش می گذرد! تلفن زنگ می خورد و صدای پیغام گذار را از آیفون تلفن می شنوید: منشی مطب دکترتان است و زنگ زده تا یادآوری کند امروز ساعت 6 وقت دکتر دارید. الان ساعت تقریباً 5:10 دقیقه است و از خانه تا مطب هم 20 دقیقه در راه هستید. چشمانتان را باز می کنید و از حال خوبتان که زیر شیر نشسته بودید خارج می شوید و سریع دوشی گرفته و از حمام بیرون می آیید. به سرعت در حال حاضر شدن و سشوار کشیدن موهایتان هستید و همزمان به دوستتان هم اس ام اس می کنید که قرار امروز عصر ساعت ۶ و بعد از آن صرف شام را به دلیل وقت دکتر و خستگی زیاد کنسل کنید. ساعت یک ربع به 6 از خانه بیرون می روید و خودتان را به مطب دکتر می رسانید و الان در اتاق انتظار نشسته اید. به غیر از دکتر شما، چند مطب دیگر هم در اضلاع دیگر اتاق هستند و به همین خاطر فضای نسبتاً کوچک آنجا با انواع و اقسام بیمارهای متفاوت پر شده است! در کنارتان زوج جوانی با نوزاد قد ساندویچشان نشسته اند و منتظر ورود به مطب مربوط به پزشک اطفالند. در گوشه ای دیگر پسرکی بغض کنان کنار مادرش نشسته تا به دندانپزشکی وارد شود. در حال نگاه انداختن به دور و اطراف و چیدمان و فضای داخلی آنجا هستید که ناگهان مدیر عامل شرکتتان را می بینید که دستش را دوره گردن همسرش انداخته و لنگان لنگان وارد اتاق میشود! از خنده می خواهید روده بر شوید، اما به هزار بدبختی جلوی خودتان را می گیرید و سرتان را برمی گردانید که انگار او را ندیده اید... مساله جالب اینجاست که همه صندلیها هم پر هستند و جایی برای نشستن مدیر عامل و همسرشان نیست! در همین هنگام، زوج جوان کنار دستتان بلند می شوند که وارد مطب پزشک اطفال شوند. چند لحظه خودتان را نیشگون می گیرید که الان که مدیر عاملتان ناله کنان کنارتان نشست و همدیگر را دیدید، قهقهه نزنید! وقتی نشستند، شما انگار که همین الان تازه ایشان را دیده اید، سرتان را برمی گردانید و سلام علیک و خدا بد نده می گویید و به همسرشان هم عرض ادب می کنید... مدیر عاملتان هم که در حضور همسرشان از دیدن شما در آنجا غافلگیر شده اند، سریع شکل ظاهری صورت و جدیتشان را به شکلی که هر روز در شرکت می بینید در می آورند و دیگر خودشان را برای همرشان لوس هم نمی کنند و ناله هایشان هم بند آمده است! پیش از اینکه شما چیزی بگویید،خود ایشان که گمان می کنند اینجا هم محیط شرکت است، سخنرانی را شروع کرده و از فرهنگ و تاریخ ایران مقدمه چینی می کنند که در آخر بگویند چطور شده که پایشان در پارکینگ خانه شان پیچ خورده! قبلا از دو شخصیتی بودن مدیر عاملتان مطمئن شده بودید، اما با دیدن آن وضع عجیب و خنده دار ایشان هنگام ورود به اتاق به شخصیت سومی هم پی می برید! در حین صحبت جناب مدیر عامل، شما هم طبق معمول حواستان به ایشان نبود و در ذهنتان به شخصیت سومی که در خانه دارند فکر می کردید و به اینکه چگونه مثلآ مدیر عامل محترم شما پایشان را به مدت ۶ ماه بهونه قرار خواهند داد تا از خدمات رسانی در کارهای منزل طفره روند و موزمار بازی درآورند، خنده تان می گیرد و باز هم به مدد نیشگون، جلوی خودتان را می گیرید! خوشبختانه به لطف منشی مطب، از شر شنیدن حرف های مدیر عاملتان آزاد شده و باید داخل مطب شوید. از ایشان و همسر محترمشان خداحافظی کرده و آرزوی بهبودی سریعشان را می کنید. الان بعد از حدود ١٠ دقیقه که داخل مطب بوده اید، از پزشکتان هم تشکر و خداحافظی کرده و می خواهید از در خارج شوید که ناگهان صدای فریاد مدیر عاملتان را از مطب پزشک اورتوپد می شنوید و در اینجا دیگر نمی توانید خنده تان را نگه دارید و هیچ نیازی هم به نیشگون نیست و مثل بمب با صدای بلند به آن شکل مسخره فریاد کشیدن مدیر عاملتان میخندید و پشت سر شما همه افراد منتظر در اتاق هم با شما همراهی می کنند و شما از اتاق انتظار و سپس ساختمان پزشکان هم خارج می شوید... از راهتان به یک داروخانه شبانه روزی می روید و موارد گفته شده در نسخه را تهیه و به خانه بر میگردید. ساعت ٧:٢٠ است که به خانه می رسید و تازه متوجه می شوید که کلید در اصلی همراهتان نیست. حدس میزنید بخاطر عجله ای که در حاضر شدن و رفتنتان داشتید، آن را در خانه جا گذاشته باشید. بالاجبار دوباره بیرون رفته و با کلی کلافگی یک کلید ساز پیدا کرده و نهایتا ٧:۴۵ وارد خانه می شوید و روی مبلتان می افتید و همان جا نشسته در حال در آوردن لباسهایتان هستید که چشمتان به گوشی تلفن خانه می افتد که پیغامی دارد. به آن گوش می دهید، دوستتان است که قرارتان را کنسل کرده بودید. متوجه می شوید که او از ساعت ۶ منتظرتان بوده و شما یادتان می آید که موبایلتان را روی خانه دایورت کرده بودید و امکان تماس با شما را نداشته و چند روزی هم هست که اس ام اس ها به دلایل نامعلومی (!) قطع هستند و آن اس ام اسی که در زمان سشوار کشیدن موهایتان فرستادید، حواستان به دلیورش نبوده. از همان پیغام تلفنی دوستتان متوجه می شوید که قرار بیرون رفتن امروزتان هم بخاطر تولد شما بوده و از نظر دوستتان، این شمایید که به دلایل نامعلومی(!) امروزخودتان را گم و گور و خطتان را هم دایورت کرده اید...
به این ترتیب شما الان انسانی هستید با ربع قرن تجربه!
------------------------------------------------------------------------------
* فقط آخرین خط واقعی بود و بقیه، تخیلات یک ذهن زیبای مریض بود!
ساعت 4:45 به خانه می رسید، زانوهایتان به خاطر خستگی کار از صبح تا عصرتان درد می کند. پاهایتان را در حالی که روی مبل هال نشسته اید، یه سمت جلو می کشید که عضله هایتان با کمی انقباض، خستگی در کنند که یکهو ماهیچه پشت ساق پایتان می گیرد و شما پدرتان در می آید! کسی هم نیست کمکتان کند... به آرامی خودتان را روی زمین می کشید و پاهایتان را روی زمین دراز می کنید، کمی بهتر می شوید... برای رفع خستگی تصمیم می گیرید به حمام بروید. موبایلتان را روی تلفن منزل دایورت می کنید و پیغام گیر تلفن را روشن کرده و حوله حمامتان را برداشته و به حمام می روید. یادتان می آید که امروز قرار بوده برای سرویس جکوزی، به تعمیرکار زنگ بزنید و یادتان رفته... با دیدن خستگی کنونی بدنتان و اینکه نمی توانید در وان جکوزی نیم ساعتی دراز بکشید و حالش را ببرید، اعصابتان خورد می شود. با بی حوصلگی تمام شیر آب را باز کرده و گرمای آن را تنظیم می کنید.پیش از اینکه دوش را باز کنید، می خواهید کمی زیر شیر نشسته و پشتتان را به دیوار تکیه داده و پاهایتان را کف حمام دراز کرده تا آب شیر پایینی دوش، روی شانه ها و کتف هایتان بریزد و کمی در همان حالت خستگی در کنید. چند دقیقه ای را به این شکل سر می کنید و دارد بهتان خوش می گذرد! تلفن زنگ می خورد و صدای پیغام گذار را از آیفون تلفن می شنوید: دوستان، هر چی خواستم یه ماجرای خوب و جالب جمع و جور کنم که تو ادامه اینجا
بنویسم، هیچی به ذهن داغونم نرسید 
کلی از خودم ناامید شدم، بعد از این همه وقت میخواستم یه پست بذارما 
کاش نخونده بودینش، وقتتون رو گرفتم، فعلاً خدافظ... ---------------------------------------------------------- پی نوشت: کامنت دونی هیچ کدوم از دوستای بلاگفاییم رو نمیتونم باز کنم... مامان طلا هم که رمزش رو ندارم... اعصابم داغون بود، داغون تر هم شدم...